كیان میگه كه امش به بابا میگه كه زودتر ازدواج كنیم با اینكه فكر میكنم زوده ولی دوست دارم زودتر به كیانم برسم شاید باورنكردنی باشه كه من اولین باری كه تو زندگیم بعد از خدا این همه یك نفر رو دوست دارم شایدم باهاش به ارامشی میرسم كه توی سالهای زندگیم نداشتم یاد حرف سهیل افتادم كه میگفت خیلی دلم میخواد یه روز عاشق شدنتو ببیننم دلم براش تنگ بود تنها كسی تو خانواده مامانم بود كه اذیت نمیكرد خوب بود واقعا مثل سینا برام میموند الان كجاست حتما الان یك بچه داره كاش یكبار دیگه ببینمش و به كیان نگاه كردمو و از خدا خواستم ارامشمو ازم نگیره
بقیه رمان در ادامه مطلب
خلاصه ای از رمان :
كیان میگه كه امش به بابا میگه كه زودتر ازدواج كنیم با اینكه فكر میكنم زوده ولی دوست دارم زودتر به كیانم برسم شاید باورنكردنی باشه كه من اولین باری كه تو زندگیم بعد از خدا این همه یك نفر رو دوست دارم شایدم باهاش به ارامشی میرسم كه توی سالهای زندگیم نداشتم یاد حرف سهیل افتادم كه میگفت خیلی دلم میخواد یه روز عاشق شدنتو ببیننم دلم براش تنگ بود تنها كسی تو خانواده مامانم بود كه اذیت نمیكرد خوب بود واقعا مثل سینا برام میموند الان كجاست حتما الان یك بچه داره كاش یكبار دیگه ببینمش و به كیان نگاه كردمو و از خدا خواستم ارامشمو ازم نگیره